علیرضا بازارگان

مکانی برای جمع آوری نوشتارهای پراکنده

علیرضا بازارگان

مکانی برای جمع آوری نوشتارهای پراکنده

نوشتارهایم پراکنده شده بود، بدین جهت، بر آن شدم که مکانی برای گردآوری آن چه لازم به حفظ می دانم درست کنم.

4. خرید حلقه عروسی

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۴:۰۵ ب.ظ

این خاطره مربوط به خریدِ حلقه ی عروسی توسط من و خانم است و برای اولین بار در تاریخ 5 خرداد 1390 نگاشته شده است و پس از آن در مکان های مختلفی انعکاس پیدا کرده است که من فقط نسبت به یکی از آن ها آگاهی داشتم. انعکاس در روزنامه کثیرالانتشار خراسان (لینک) انعکاس در خبرگزاری الف (لینک) انعکاس در پایگاه اطلاع رسانی حوزه علمیه قم (لینک)


رفته بودیم خرید. بازار را می گشتیم برای پیدا کردن جنسی که به دنبالش بودیم. چند جا قیمت کردیم. دیگر داشتیم خسته می شدیم از بس از این مغازه به آن مغازه رفته بودیم. به یکی از فروشنده ها گفتم: "آقا من در خرید این نوع جنس هیچ تخصصی ندارم. میشه یک توضیحی بدهید که چی به چیست؟" گفت: "بله بله. دنبال من بیا". ما را هدایت کرد به طرفی دیگر از بازار و مدتی راه برد تا رسیدیم به مغازه ای. گفت: "این مغازه ی دوم ماست. نگاه کن ببین چیزی که می خواهی اینجا هست یا نه." در مغازه گشتیم و اتفاقا جنسی را پیدا کردیم که به نظرم مطلوب بود. گفتم: "قیمت این چه قدر است؟" فروشنده که فهمیده بود از آن خوشمان آمده است گفت: "این جنس عالی است. درجه یک. از ترکیه آوردیم..." داشت ادامه می داد که گفتم: "متاسفام!" فروشنده تعجب کرده بود. ادامه دادم: "واقعا از این خوشمان آمده بود، ولی حالا که می گویید ترک است، دیگر نمی خواهمش. جنس ایرانی می خواهم. گرچه این را پسندیده ام، ولی نمی ارزد که جنس کشور خودم و اقتصاد کشور خودم را رها کنم و جنس ترکی بخرم!" فروشنده که فهمیده بود عجب غلطی کرده است و مشتری دارد می پرد، دستپاچه گفت: "نه آقا!‌ حالا ما یه چیزی گفتیم. این ها اکثرا ایرانی هستند..."

با لبخند از مغازه خارج شدیم. حالا که به ماجرا فکر می کنم می بینم که بهتر می بود، به جای روی خوش، برای ادب فروشنده، با دلخوری برخورد می کردم. به دلیل مهربانی و حیای نابجا، فرصت این کار خیر از دستم رفت. منظور از کار خیر یعنی اقدام به تربیت فروشنده، و اگر ممکن نبود، به رسوا کردن او پیش مشتری های دیگر. امیدوارم خدا ببخشد مرا.

سوال هایی در ذهنم است:

1. چرا باید برای مرغوب بودن یک جنس، آن جنس خارجی باشد؟ ما که بعد از چرخ و گذری در بازار، جنس ایرانی مورد نظرمان را پیدا کردیم. قبول دارم که در بعضی اجناس، خط تولیدها و تکنولوژی های کشورهای پیشرفته تر بر روی کیفیت کالا تاثیر مثبت می گذارد، ولی به نظر من این یک مرض است که تا می شنویم یک جنس خارجی است، تصور می کنیم خوب است. من به شخصه حاضر هستم برای کمک به کشورم جنس ایرانی بخرم، حتی اگر کیفیت آن کمی بدتر هم باشد.

2. چرا دروغ به این شکل فراگیر در بین کاسب ها وجود دارد؟ چرا وقتی می رویم خرید باید مواظب باشیم تا "سرمان کلاه نگذارند"؟ معلوم است وقتی به این سادگی مال حرام می خورند، در جایی دیگر از زندگی بلایی سرشان می آید. آن وقت اعتراض می کنند که چرا وضع این طور است!؟ معلوم است که در جامعه ای که مال حلال و حرام خوردن برای عده ای هیچ فرقی نمی کند (...) بدبختی باید زیاد باشد.

حضرت محمد (ص):  در ساختمان از بکار بردن (مصالح) حرام بترسید زیرا که آن موجب ویرانی است.   اثنی عشریه صفحه 14

حضرت محمد (ص): هنگامی که لقمه حرام در شکم انسانی قرار گیرد هر فرشته ای که در آسمانها و زمین است او را لعنت میکند ، و تا وقتی که آن لقمه در شکم اوست خدا به او نگاه نمیکند  ، و هر کسی که لقمه حرام بخورد بسوی خشم خدا رفته است ، پس اگر توبه کند خدا میپذیرد ، و اگر قبل از توبه بمیرد ، آتش به او سزاوارتر است.  جامع الاحادیث صفحه 289

حضرت محمد (ص) : رها کردن لقمه ای حرام ، پیش خدا محبوبتر است از دو هزار رکعت نماز مستحبی.  تفسیر المعین صفحه 26

حضرت محمد (ص): کسی که مالی را از راه غیر حلال به دست آورد ، آن مال توشه و مرکب او به طرف آتش جهنم خواهد بود.  بحارالانوار جلد 103 صفحه 10 حدیث 45

حضرت محمد (ص): خداوند متعال فرمود : کسی که برایش مهم نباشد که دینار و درهم ( پول ) را از چه راهی به دست می آورد ، برای من هم مهم نخواهد بود که او را از کدام در جهنم وارد آتش دوزخ بکنم. بحارالانوار جلد 103 صفحه 5 حدیث 17

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۷/۲۱
علیرضا بازارگان

فرهنگ

حدیث

ایران

نظرات  (۱۶)

سلام

مطالب را امروز مرور کردم.
پاسخ ها بسیار خوب بودند.


با تشکر.
شاید باورتون نشه..
اخیراً متوجه شدم اگر از هرکسی بخوام و خودم هم همین کار را بکنم که تعریفش را از حرفی که میزنه، بگه..
هم بحث ها به جای خوبی میرسه، هم دلخوری که پیش از ایشون از حساسیت های عظمی یم بود رفع میشود و هم ..

برای همین به نظرم نوع بحثی که در پست آخر مطرح شد از همه مفیدتر است. و عذرخواهی میکنم بابت کامنت های شلخته پیش از آن..
ممکن است مصداقی بحث کنیم؟
مثلاً یکی از آشنایان همکاری داشتند فوق تخصص و مطرح در همه دنیا
ایشان کارشان را به وقت میکردند و تفریحشان را به وقت..
دین هم نداشتند.

مسئله من این است اگر آن آدم آنقدر روح سالمی دارد و ریلکس است و اینها..
خب دارد خوب زندگی میکند..

واقعاً هم هرچقدر با آن افراد ارتباط داشته ام از مدل زندگی شان راضی ام.
یک خط قرآن هم نمیخوانند و کار فرهنگی زائد و باری روی دوش ندارند.

آنها چه دارند؟
آرامش دنیایی. فراغ بال برای فکر راحت به مسائل. مردم را عادی میبینند و چشمشان مثل آدمهایی که همه چیز را با هم قاطی کردند نیست..
به وقتش از گنجشک روی درخت و طفل نازنین و ... نکته میگیرند..
حتماً تجربه اش را دارید.
اینکه گاهی "خوب" پرداختن به مسائل حلال و بیحاشیه چقدر حال روحی آدم را جا می آورد..


از آن طرف خب عقاید هم کاربردی دارند..
چه وقت اوج لذت را از عقیده برده ایم؟ وقتی که واقعاً موضوعیت داشته و مجبور نبوده ایم به زور و جان کندن لذت به خودمان تحمیل کنیم..
مثلاً همیشه تجربه کرده ایم که در روضه ای یا جایی نهایت استفاده را نبرده ایم و مثلاً به اعتبار یک سری شنیده ها خواسته ایم که لذت ببریم..
بگذریم از ثمره آن..

نمیدانم..
حتماً خاطرات مذهبی هم که در ذهن باقی میماند همین حکایت را دارد. آن وقتی بوده که در معنویت به طرب رسیده ایم..


و اصل سوال از آن این بود که وقتی زندگی مومنانه اینقدر جواب ساده ای دارد، چرا دنیا اینگونه است و مومنین حیران؟
و علیکم السلام..
بله
کلمات زیاد یاری نمیکنند متاسفانه، عذرخواهی میکنم..

اروپا را اینجا کنایه از استفاده به جا از لذات حلال برای حداکثر کارایی استفاده کردم.
لذات حلال مثل لبخندزدن به مومن، خوب شوخی کردن و ..

به نظرم آن جاهایی از غرب که اوضاعشان خوب است احتمالاً نقطه ممیزه شان همین است.
پاسخ:
به نظر من نوعِ زندگی در اروپا یک حالت trial and error دارد. یعنی با گذر سال ها و قرون، از اشتباهات خودشان درس می گیرند و قوانین را به گونه ای تنظیم می کنند که دچار اشتباهات قبلی نشوند. من نمی دانم این دقیقا چه ربطی به آن فطرت دارد که شما ذکر کرده اید.
فکر میکنم جمله ای به نظرم رسید که میتواند اصل مطلب باشد

اروپا با فطرتشان زندگی میکنند
ما میخواهیم با عقایدمان
کافی است مومنین با هم ایده پردازی کنند که چطور از راه فطرت به شکوفایی دینی در جامعه برسند..


به نظرم اگر این را یک اصل جدی قرار دهیم خیلی چیزها به شدت سریع الوصول خواهد بود.

به نظرتان برای این مساله چه مانع بلند مدت یا واقعی و سختی وجود دارد؟

شاید همه مثال های قبلی در کامنت ها را برای این زدم که مثل همیشه با این مساله مواجه نشویم که 
"بله! بله! صحیح است"
ولی هیچ تغییری به چشم نبینیم..
پاسخ:
سلام
یعنی چه اروپا با فطرتشان زندگی می کنند؟ من با این عبارت موافق نیستم. شاید هم درست درک نمی کنم که منظور شما از این جمله چیست.
قطعه ادبی نمیشود نامش را گذاشت که حتماً نقد زیاد به آن وارد است، امیدوارم از ابهام دفعات قبل به دور باشد::

جوانانی بودند آنچنان گرفتار سیستم های صلب درسی و عرفی و ..
که به وقت فراغت از این سیستم سنگین، هفته ها و ماه ها و حتی سالها طول میکشید که شاید و فقط شاید بتوانند با زحمت چنگ و دندان به زندگی نسبتاً کاملی برگردند و بارهایی که تا چند روز قبل یکی بر عهده خانواده و یکی سیستم و یکی دوستان و یکی ... بود به دوش خود کشند و رفته رفته معنای زندگی کردن را جایگزین حرف زدن کنند.

رنج برند ولی شاد باشند از این سلامت نسبی که تازه میفهمیدند نبودش را پیش از آن.
و بسوزند از اینکه شاهد چنین فجاعتی در دیگرانند..

و تلاش کنند و به دنبال پایگاه بگردند برای نشر مکشوفاتشان، برای خدمت های واقعی.
ولی هیچ جایی برای سرمایه گذاری مطمئن نیابند..
و شاید و فقط مگر چند جمع دوستانه و یک خانواده کوچک و گرم مامن مطمئن و بنایی شود که هرگز فرونریزد..

و چه لطیفه سخیفی است "سیستم" هایی که آدم ها روی آن حساب میکنند..
و چقدر گرفتار سطحند آنان که به جای زندگی، بنای سیستم میکنند!!!
البته مشکلم شخصی نیست،
(و آن افسوس و حسرت ها مشکل روحی نیست، بیشتر رنجی است از مشکلاتی که میبینید و راه حل هایش را هم به احتمال خوبی میدانید ولی نمیشود که حل شود.)

به نظرم اگر در کل اگر به اندازه کافی درک درد و چاره جویی در جامعه نباشد هم گشایش به تاخیر می افتد.

حتماً شنیده اید آن تعبیر را که تلاش برای فرج هم خود بخشی از فرج است.
فقط مساله ای که دوست داشتم در همکاری با فرد باسوادی باز شود. فکر میکردم شاید برای دو طرف مفید باشد(برای همین چند بار سوال کردم)
ایده ساده ای بود که در مورد ارتقا شرایط جامعه اسلامی مان داشتم، که نهایتاً به نظرم رسید هنوز آنقدر ادبیات عباراتم قوت ندارد که بتوانم طرف بحث شما قرار بگیرم.

و بابت همین مقدار همراهی در بحث هم سپاسگذارم.
انشاالله موفق باشید.
پاسخ:
سلام
خواهش می کنم. مساله ای نیست.
خوشحال می شوم نظراتتان را بخوانم
تا همینجا هم ممنونم از همراهی تان
اجرتان با صاحب اجر..
پاسخ:
لطف دارید. هر موقع حرفی داشتید، می توانید با من در میان بگذارید. خوشحال می شوم.
سلام علیکم

اگر صلاح میدانید بحث ادامه پیدا کند، ممکن است نقاط تاریک و روشن صحبت هایم را اجمالاً بفرمایید؟ چند درصد شفاف است و کجاها را توضیح دهم یا ..
پاسخ:
سلام
من که شما را نمی شناسم، ولی احساس می کنم انسان داغ دار و خیر اندیشی هستید که دلتان برای جامعه می سوزد.
من از حرف های شما فقط ابوهی از حسرت را برداشت کردم و کلاف مطلب به طور کلی از دستم در رفت.
راستش را بخواهید زیاد تسلط و توانایی ندارم برای فلسفه بافتن و دلیل علمی آوردن..

اصل دردم این است که احساس میکنم در جامعه میتواند روابط عمیق انسانی-الهی حاکم باشد،
این میتواندم اتکای محکمی به تجربه شخصی دارد و چون اتکایش محکم است، لازم باشد فلسفه بافی هم میکنم و دلیل علمی هم می آورم..
تجربه ام میگوید که نه لازم است آدم خاصی باشی، نه اینکه کار خاصی کنی، نه جنگ تحمیلی برقرار شده باشد و نیاز به شهید یا حتی شهدای زنده داشته باشی..
دو لیوان حسرت و یک چندتایی جرقه و انبوهی از نارضایتی های نسبتاً حق مدارانه کافی است..

بحث جالبی را اخیراً صاحب این وبلاگ در آن آپلود میکنند
البته واقعاً فهم همه اش سخت است و بنده چند فایل ابتدایی را بیشتر نکشیدم که گوش کنم هنوز
ولی مفهوم اعتبارات که علامه مظرح کرده اند بسیار درخور توجه است..


من احساس میکنم در جامعه یک سری اعتبارات مسخره و دست و پاگیر حاکم است که راحت میتوانیم تغییرش دهیم.

کمی به مثالهابش فکر کرده ام، ولی هنوز خیلی بدوی هستند
دو گروه و تشکل دانجشویی را درنظر بگیرید که با هم اختلافاتی دارند، در نتیجه احتمالاً اعتمادشان به هم از بین میرود، در نتیجه اگر سر یک تعویض اتاق یا .. کارشان گیر کند، در جامعه پیرامونی شان غوغا به پا میشود.. روی دیدگاه خیلی ها اثر میگذارد،
مراتب زیادی ناامیدی به بار می آورد و اگر آدم های معتمد به نفس و اثرگذار و اندکی کم تقوا هم باشند ماجرا مثل بمب میپیچد..

یا کمی بالاتر در سطوح مسئولین حتی متعهد در نظر بگیرید..
سناریو اش را مثال نمیزنم، ولی حتماً در آشنایان و نزدیکان دیده اید..

یا خیلی از دعواهای کلان سیاسی
حقیقتاً در مناظره تلویزیونی انتخابات همین امسال بود که چون فرصت داشتم و تحقیقاتی هم کرده بودم، آخرش به این نتیجه رسیدم که ای بابا... اینها همه خادم هستند، اختلاف نظرها هم که رفع شدنی است، این همه راه حل خوب هم که از این مناظره بیرون می آید، ولی..

بعد از مناظره وقتی برخوردها را دیدم، واقعاً برایم عجیب بود..

یا اینکه مثلاً بعد از صحبت های جناب نتان یاهو(خدا انشاالله لعنتش کنه و زودتر به سزای آنچه هست برساندش) به جای تحلیل و پخش مستقیم در تلویزیون فقط همه به کاریکاتور و جوک و خندیدن کار دارند..

یکی دوبار که برحسب اتفاق و ناخواسته با کسانی دوست شدم که قبلش احتیاط یا حتی وحشت داشنم، یا کمکهایی کردم که اطرافیان همه برحذرم میداشتند، از ذهنیات عرفی و مسخره خودم واقعاً شرمنده شدم..

نمیفهمم مساله چیست که ما بالقوه چنین جامعه ویژه و خوبی هستیم،
ولی این همه سو تفاهم بین ما وجود دارد..
گاهی از این افسوس عظیم حتی میشود جان داد..


کسی به من بگوید چرا این اتصال کوتاه را هیچ کس نمیبیند 
جز عده ای معدود
شاید جز رهبری و ..
سلام 

من احساس میکنم ""در جامعه زندگی کردن"" را عده زیادی از یاد برده اند.

حقیقتاً برای خود من عجیب است که خاطره ای که نقل کردم برایتان، رویکرد همیشگی ام در برخورد با مردم نیست.. 
لذت های زیادی در این نوع زندگی کردن وجود دارد که شاید چون آنها را فراموش کرده ایم، یا شرایط باعث شده که نتوانیم اعمالشان کنیم، جایش را به احتیاط و بدبینی داده است ..
اینکه کم کم شاهد ارتقا و رشد گروه ها و افراد باشیم، اینکه عقل و عاطفه را به چشم ببینیم که در جامعه بارور شده، اینکه ..

سوالات واقعاً زیادی هم مطرح است. 
آیا مرزبندیهایی که در روابط میشود واقعاً درست است؟
چقدر از بیتفاوت رد شدن هایمان در جامعه درست است؟

چرا باید خیلی اوقات بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم؟
مثلاً چون عده ای حریم محرم، نامحرم را رعایت نمیکنند قید یکسری همکاری ها را باید زد. 
یا از آن طرف چون دید دقیق وجود ندارد(و بعضاً افراط میشود) و مسئله جنسیت را از انسانیت نمیتوانیم درست تفکیک کنیم ناچار میشویم پوشش را علاوه بر موارد واجب، بر فضائل اخلاقی و انسانی هم داشته باشیم.. 
یا چون برای بعضی برخی کمک کردن ها تعریف نشده در صورت انجام دادن بعضی خدمت ها دچار سو تفاهم میشوند.
یا چون مشورت دادن و مشورت گرفتن قالب درست خودش را ندارد، در این وادی باید انرژی های بسیار زیادی بگذارم..

البته در همین شرایط هم دیده ام افرادی که با وجود همه آسیب ها شجاعانه کار درستی که میدانند را میکنند، ولی به هرحال مشکلات جدی برای نادیده گرفتن عرف هم برای خودشان یا دیگران پیش می آید.

به نظر میرسد بخشی از مشکلات ضعف های ایدئولوژیک هست و بخشی مشکلات در صحنه عمل که باید با همکاری گروهی رفع شود و چند نفر با هم بخواهند که از گوشه کنار برای اصلاحش سربرآورند..

اینکه بالاخره از بحث های کلامی برای اثبات برتری یک ایده باید عبور کرد و نظرات برتری که فعلاً در دست داریم را به کار ببندیم..
ولی انگار این مساله دغدغه هیچ کسی نیست..

و خب وقتی این اصل به کار گرفتن وجود داشته باشد، کم کم شاهد رشد خواهیم بود، نه این همه رکود..

مثلاً در خاطره شما.. اگر برای همه جاافتاده بود که باید کالای ایرانی بخرند، شما اصلاً نباید درگیر این مسئله میشدید، بلکه با حفظ همان روحیه اصلاح و رو به جلو رفتن ممکن بود پیشنهاد اصلاح مساله جدی تر و بزرگتر و .. را میدادید.
یا در خاطره ای که من نقل کردم، اگر آقایی که در مغازه بودند اخلاق خوشی داشتند و پذیرای پیشنهاد بودند چه بسا همکاری مجانی و بی منتی شکل میگرفت فقط با هدف رشد آن نمایندگی برای راه افتادن کار مردم..

شما همه این مسائل را در "دید مثبت داشتن" خلاصه کردید،
ولی به نظر من وجود ایدئولوژی کامل در بین آحاد جامعه تعبیر کامل تری است..

و تازه اول ماجراست و به کار بستن ایدئولوژی و در صحنه عمل ایده زدن و پیش بردن فضا گام بعدی هست..

احتمالاً سوال بعدی که ایجاد میشود این است که خب باشه!! حالا دید مثبت نه، ایدئولوژی!!
این را چطور حاکم کنیم؟
شاید یک جوابش این است که ایدئولوژی درست خودش قدرت حاکم شدن را دارد و اینجاااست که باید سوخت از همه فرصت هایی که در ایران اسلامی مان از دست میدهیم بابت تلاش برای رسیدن همه مردم به ایدئولوژی برتر(هرکسی در حد خودش)

جواب دیگر اینکه افرادی که تا حدی احساس میکنند به ایدئولوژی برتر رسیده اند گاهی میتوانند در عمل مواردی را نشان دهند ولی نه همیشه.. 
این ""نه همیشه"" هم دلیل های منطقی دارد، گاهی آدم گرفتاری های مادی و معنوی دارد و با اینکه اعتقادات عمیق دارد فقط میتواند به خودش بپردازد، و نهایتاً سختی های جامعه را تحمل کند، نه اینکه با سعه صدر و انرژی مضاعف دست به اصلاح بزند، یا اینکه عقیده را دارد، ولی بصیرت کافی برای تصمیم درست و در صحنه را ندارد.
و خب باز من راهش را همدلی و همراهی افراد معتقد میدانم..

ولی خب این جواب هایی است که فقط حرف است و شخصاً مانده ام در اجرایش..
اولاً علاقه داشتم حرف های کامل تری را بشنوم..
ثانیاً هرجایی که کسی گوشی برای شنیدن داشته باشد سوال کنم که چرا این درد زیاد به چشم کسی نمی آید؟


ببخشید که به بهانه یک پست خاطره مسائل بسیار زیادی را یکجا مطرح کرده ام، احساس میکنم سیستمی است که بسیار به هم مرتبط است و برای ارتقایش باید همه را به جای خود دید و بعد از درست ترین نقطه ضربه اساسی را زد..
که البته خود در آن وامانده ام..

التماس دعا
اگر شما علاقمند باشید این بحث ادامه پیدا کند میتوانم حرف هایم را دسته بندی شده تر ارائه کنم،
اینکه ربط نظر اولم به نوشته شما دقیقاً چیست؟ چرا به نظرم رسید باید اول "زندگی تر" کرد بعداً مشکلاتی که نام بردید به سرعت و به سادگی حل میشود.
و چرا این مساله را اینقدر جدی میدانم و ..

اینکه اصلاً تعریفم از زندگی کردن چیست. حتماً تعریف کامل را ادبیات قرآنی دارد، ولی خب بنده هم به حد ظرفیت ذهنیتی دارم که در صورت نیاز و تفکر شاید بتوانم مکتوبش کنم.

و اینکه اگر نیاز به اثبات باشد، چرا به نظرم باید عوامل  و ظرفیت های محیطی را پیش از تزریق راه حل خارجی دید.

(این نظر را صرفاً برای شفاف شدن سیاق کلامم در چند نظر پیشین نوشتم ..
و ممکن است حتی نتوانم جامع و قوی وارد بحث شوم، صرفاً هدف تلاش برای شفاف تر سخن گفتن بود.)
پاسخ:
سلام
حقیقتش این است که من فکر نمی کنم جوابی برای شما داشته باشم که مشکل را بکلی برایتان حل کند. سوال بسیار پیچیده است و به این سادگی قابل حل نیست.
از طرفی مشتاق هستم که نظرات شما را بدانم. اگر نظرتان را ذکر کنید، حتما مطالعه می کنم، ولی پیشاپیش خوب است توقعی من بابِ جوابِ بابِ میل نداشته باشید.
ممنونم.

اگر اجازه بدید، من صحبتم را از زاویه دیگری توضیح بدم.

روستایی را در نظر بگیرید، فرض کنید عده ای فرد عاقل هم در این روستا زندگی میکنند که تغییر شرایط روستا و رشد آن از هر لحاظ برایشان اهمیت دارد.
عده ای از اینها قرار میگذارند که به شهر بروند و تحصیل کنند و برگردند، عده ای هم زمام امور را به دست میگیرند یا همواره به مشکلات و راه حل ها فکر میکنند.

به نظر شما میزان تسلط کدام یک از این دو دسته به مسائل بیشتر است و راه حل هایی که ارائه میکنند واقعی تر است؟ آنها که چند سال فضای ذهنی شان علوم دسته بندی شده و استخراج شده از محیط دیگری بوده، یا افرادی که به روابط و فرهنگ و عوامل اثرگذار روحی بر اهالی روستا و اشکالات واقعی فنی و ... مسلط هستند؟ آنها که یک جمله شان برای اهالی حجت است؟

به نظر بنده زمانی بهترین اتفاق می افتد که آن افراد به شهر رفته و درس آموخته مدام شرایط حقیقی را از افراد عاقل و قوی (ولو کم سواد) مسلط به شرایط روستا بپرسند و با آنان در ارتباط باشند، اگر نه راه حل ها کم کم بیهوده میشود، یا تبدیل به ابزاری برای تغییر ریشه اهالی (تغییر فرهنگ) میشود..

عرض بنده در سوال اولی که پرسیدم بیشتر از همان موضع فرد کم سوادی که تلاش میکند حقیقتاً مردم و فرهنگ اسلامی اش را بشناسد و فرصت ها و ظرفیت ها را درک کند بود.
اینکه از شما درخواست کردم منظورتان را بیشتر توضیح دهید هم درواقع این درخواست بود که راه حلی که دادید را با شرایط و فرهنگ و .. بسنجید و توضیح دهید چرا راه حل خوبی است؟
چون حتماً چیزی و منطقی در آن دیده اید که پیشنهاد داده اید(همان فرد باسوادی که باید بتواند به زبان مردمش سخن گوید) ولی شاید من باید چند روز فکر کنم تا ذهنیت قابل قبولی از این مساله پیدا کنم..

عذرخواهی میکنم
و من الله التوفیق
سلام

پاسختون را کامل درک نمیکنم،
هرچند دو مولفه بدون بایاس بودن و کلان نگاه کردن را در متن پاسخ بسیار پسندیدم،
ولی قانع کننده نیست.

مفهوم "فضای ذهنی" که مطرح کردید جالب بود.. تعابیر دینی انقلابی متناظری برایش به نظرم میرسد که شاید چون دقیق نیست نمیتوانم ذکر  کنم.

ممکن است کمی نظرتان را پیش ببرید و جواب قانع کننده تری برای این مساله جدی بدهید؟
پاسخ:
سلام

منظور بنده از نوشته ی قبلی این بود که تصور می کنم ایجادِ یک فضای مثبت در اذهان مردم می تواند کمک بسیاری کند تا اخلاقی تر رفتار کنند.

یک مقاله ی علمی به شما معرفی می کنم که به نظرم بسیار بسیار جالب بود. این مقاله حدود 20 سال پیش نوشته شده است و تا به امروز بیش از 500 دفعه مورد ارجاع قرار گرفته است (citaiton). حرفِ اصلی این مقاله این است که هر چه افرادِ یک شرکت ذهنیت مثبت تری داشته باشند (فاضی ذهنی آن ها خوب باشد)، نتیجه ی کارِ آن ها و رفتار آن ها با همکارهای خود بهتر خواهد بود. حال اگر جامعه را مانند یک فضای کارِ بزرگ فرض کنید، شاید بهتر متوجه منظور من بشوید.

امیدوارم مفید باشد
سلام

لپ تاپ م مشکلی پیدا کرده بود که در فرصت کم ناچار شدم به نمایندگی-واقع در ساختمان پایتخت- ببرم،
گفتند همه فایل هایت از بین خواهد رفت و هیچ چاره ای نیست،
با خونسردی با یکی از دوستانم که در این زمینه ها وارد است تماس گرفتم و چند راهی که به نظرش میرسید برای نجات فایل ها مطرح است را گفت..

با آفایی که اونجا بودند مطرح کردم، توضیحاتی دادند که اینها هیچ کدام برای ویندوز 8 مطرح نیست..
باز با دوستم تماس گرفتم، گفت حرف هایی که زده از کم سوادی است و محال است راهی نباشد..

مانده بودم چه کنم، هم فرصت برای انجام روالی که دوستم میگفت نداشتم و کارم گیر بود واقعاً. هم نمیخواستم باور کنم آن مرد تا این حد .. هم حرف های دوستم و تجربه اش برای قابل پذیرش تر بود..

ترجیح دادم هرچه از حرف های دوستم فهمیده ام را با روی باز، طوری که متوجه طمانینه و حسن ظن م شود به او بگویم..
نفهمیدم به خاطر پیگیری من بود که راه ساده ای که در خود سیستم تعبیه شده بود را گفت یا یکهو یادش آمده بود.. 
خود سیستم گزینه ای داشت Data rescue که امکان رایت کردن اطلاعات را میداد و بعد باید لپ تاپم را میگذاشتم آنجا بماند تا یک روزه به حالت اولیه و از کارخانه آمده برش گرداند..

مشکل بنده به ظاهر حل شد،
هرچند بعداً دوستم شماتت درخوری کرد که چرا گذاشتی دستگاهت دستشان بماند و چطور اعتماد کردی؟
ولی واقعاً باور کردن لزوم این همه بی اعتمادی کار ساده ای نبود..


تا من آنجا بودم دو مراجعه کننده دیگر هم آمدند و تا مرز دعوا کردن پیش رفتند که چون کارشان گرفتار بود(البته خوش بینانه اش این است که به خاطر اخلاق شان) کوتاه آمدند..

بدجوری دلم میخواست به آقای فروشنده نکاتی را بفهمانم.
اینکه با تعبیه یک سری سیستم الکترونیکی و مدیریت دانش و CRM چقدر میتواند زندگی را برای خودش و مشتریان شیرین کند..

یا نکات اخلاقی دیگر، حتی راهش را هم بلد بودم.

ولی دو مشکل عمده یکی زمان نداشتن بود و دیگر اینکه این برخوردها در جامعه عادی نیست، اگر بخواهی روال همیشگی ات قرار دهی باید خیلی حساب شده تر کار کنی..


همه این ها را گفتم که بگویم به نظرم برخوردتان که واقعاً قابل غبطه خوردن است به نظرم به مرز کامل شدن نرسیده، برخورد بنده هم!!
اما منتظر و مشتاق شنیدن راهی هستم که بتوانیم "زندگی تر" کنیم در جامعه ای که زندگی کردن در آن تا این حد عجیب شده..
پاسخ:
سلام و متشکر از نظرتان

من فکر می کنم نحوه ی زندگی در جامعه بسیار مربوط به فضای ذهنی است که افرادِ آن در آن قرار دارند.
مثلا نقل می کنند که در اوایل انقلاب فضای ذهنی مردم بسیار مثبت بوده است و به دلیلِ اتفاق بزرگی که افتاده بوده است، نگاهِ مردم به زندگی طور دیگری بوده است. زمانِ جنگ هم همینطور. می گویند همبستگی زیادتر بوده است. 

ایجاد کردنِ این فضا که مردم در آن مثبت باشند و زندگی را از نزدیک لمس کنند فکر می کنم اصلِ ماجرا است که شاید جواب ساده ای نداشته باشد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی