علیرضا بازارگان

مکانی برای جمع آوری نوشتارهای پراکنده

علیرضا بازارگان

مکانی برای جمع آوری نوشتارهای پراکنده

نوشتارهایم پراکنده شده بود، بدین جهت، بر آن شدم که مکانی برای گردآوری آن چه لازم به حفظ می دانم درست کنم.

این نوشتار برگرفته از نوشتاری است که روز ارتش یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 21:30 در مورد خود نوشته بودم. البته ساختار جملات را کمی تغییر داده ام و مطالب را کمی زیاد یا کم کرده ام. ولی کمابیش محتویات نوشته مشابه است. اتفاقاتی که در پس از سال 89 تا به امروز افتاده است را هم اضافه کرده ام:



سال 1364 در تهران به دنیا آمدم. یک سال و نیمه بودم که خدا برادری به من داد که در زندگی بهترین دوست من بوده است و خواهد بود. رابطه ی خیلی خوبی داشتیم و جز یک یا دو مورد یادم نمی آید که هرگز با هم دعوا کرده باشیم. خدا حفظش کند انشالله. خیلی به گردن من حق دارد. این روزها که هزاران کیلومتر با هم فاصله داریم، وقتی به خاطرات گذشته فکر می کنم، متوجه می شوم که چه قدر خدا را شاکرم که محمود را به من داده است.

در هفت سالگی ام به دلیل تحصیلات تکمیلی پدر به کانادا رفتیم. یک هفته قبل از این که به کانادا برویم، دختر عمه ام من را کنار کشید و گفت: "خوش به حالت که می روی آن جا". من که اصلا اطلاعاتی از خارج از ایران نداشتم و برایم فرقی نمی کرد که برویم یا بمانیم از او سوال کردم که چرا خوش به حالم است؟ گفت: "می دانی آن جا شنبه و یک شنبه تعطیل است؟ یعنی هفته ای سه روز تعطیل خواهی بود. جمعه که تعطیل است -آن که هیچ. علاوه بر آن شنبه و یکشنبه هم می توانی تعطیل باشی". پس از ورود به کانادا متوجه شدم که رویاهای دخترعمه ام کمی فراتر از واقعیت است، ولی تفاوتش با ایران را کمابیش میفهمیدم.

روزهای اول مدرسه در کانادا را به خوبی یادم است. در کلاس زبانِ انگلیسی یادم است هر چه معلم تلاش می کرد کلمه ی "خوک" را به من یاد دهد نمی فهمیدم چه می گوید. آخر تا به آن روز نه خوک دیده بودم، نه صدایش را شنیده بودم، نه اصلا می دانستم همچین حیوانی وجود دارد. هر چه شکلک می کشید و صدا در می آورد، من به نشانه ی بی آگاهی شانه بالا می انداختم. گرچه این یک مثالِ کوچک است، ولی همین تفاوت های فرهنگی است که تفاوت های چشمگیری در مردم دنیا ایجاد می کند.

هموراه پدر و مادرِ عزیز و مهربان و دلسوز و فداکار، بالای سرمان بودند که این گونه تضادهای فرهنگی و تربیتی را تا جایی که می توانند مدیریت کنند. خدا خیرشان دهد. تا عمر دارم مدیون آن ها هستم. اگر دلسوزی و هدایت آن ها نبود معلوم نیست امروزه در کدام گوشه ی دنیا قربانی تمام عیار تهاجم فرهنگ غرب شده بودم. البته انسان به ناچار از محیطِ خود تاثیر می پذیرد.

درست است که پدر و مادر تا جایی که توانستند ما را هدایت کردند، ولی بالاخره سال ها زندگی در کانادا تاثیرات خودش را گذاشت. همواره دو منبع تربیت برای ما وجود داشت. پدر و مادر که فرهنگ ایرانی-اسلامی را زنده نگه می داشتند و مدرسه و دوستان و تلویزیون و جامعه ی کانادایی که از سویی دیگر بر ما تاثیر می گذاشت. به عنوان مثال صحبت کردنِ انگلیسی در خانه قدغن بود (گرچه برای من و برادرم ساده تر بود انگلیسی صحبت کنیم). همین یک اقدام، تاثیراتِ مثبت بزرگی داشت.

به سن بلوغ که رسیدم پدر و مادرم با هدیه دادن یک ساعتِ زنگدارِ رومیزی به من آموختند که بلند شدن برای نمازِ صبح مسئولیت خودم است. یادش به خیر، پدر به تمام ایرانی های دانشگاه یو بی سی کباب داد. همسایه های غیر مسلمان هم بی غذا نماندند. گرچه هیچ وقت به صورتِ مستقیم فشاری بر ما نبود که مسلمان باشیم، ولی همواره به صورت غیر ملموس توسط پدر و مادر به سمت مسلمان بودن هدایت می شدیم. از همان کودکی که مادر نقل می کند هرگز بدون وضو به من شیر نداده است، تا آن روزهایی که پدر در مورد مسائل مختلف اسلامی با ما همفکری می کرد، هموراه هدایت آن ها پشتوانه ی ما بوده است. خدا خیرشان دهد.

حدودا 17 ساله بودم که به ایران آمدیم. در خارج از کشور همواره مادر درس های ایرانی را با ما کار می کرد و هر سال در سفارت امتحان می دادیم. به همین دلیل توانستم مستقیما (بدون نیاز به کلاس های تطبیقی) وارد سوم دبیرستان شوم. جز در درسهای عربی و املاء در هیچ کدام یک از درس های دیگر از دانش آموزان دیگر عقب نبودم. یادم می آید از همان روزهای اول خیلی جا خوردم - نه به دلیل درسی، بلکه به دلیل فرهنگی. تصور می کردم که ایران پر از بچه های ساده و صادق و علاقه مند به قرآن و خدا و پیغمبر است. فکر می کردم بچه ها از دنیا و شرایطش آگاه خواهند بود و به ایرانی بودن و به جمهوری اسلامی افتخار خواهند کرد. مدتی طول کشید، ولی کم کم متوجه شدم که گرچه تعدادی از بچه های مدرسه به این مسائل پایبند هستند، ولی تعدادی دیگر هستند که عشقِ به غرب آن ها را به کلی کور کرده است.

یادم است سالِ کنکور بسیاری از شاگران دعا و نذر و نیاز می کردند که رتبه ی خوبی به دست بیاورند. حتی بعضی از دانش آموزان حاضر بودند گناهِ عظیم روزه خواری را به گردن بگیرند که مبادا به درسی که می خوانند لطمه وارد شود. بسیار ناراحت کننده بود که این گونه دنیا را به آخرت می فروشند. ولی من هموراه دعایم این بود: "خدایا، هر چه که صلاح است به بار بیاور. اگر صلاح من در این است که در کنکور موفق نباشم، لطفا کاری کن در کنکور شکست بخورم. ولی اگر صلاح من این است که تحصیلات کسب کنم و به ملت و کشور و نظام اسلامی خدمت کنم، کمکم کن در این راه موفق باشم".

هموراه در کارهای مختلف دعای من همین بوده است.

بعد از ورود به رشته ی مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف، به جز درس خواندن، کارهای متفرق زیادی می کردم. کتاب های شهید مطهری را زیاد می خواندم و از زکاوت و هوش و دقتِ نظر او لذت بسیاری می بردم. به جایی رسیده بود که تقریبا با تمام کتاب های ایشان آشنا بودم. به غیر از کتاب های شهید مطهری، کتاب های دیگری هم می خواندم. یادم است روزی در حال خواندن کتابی (در مورد فمنیسم یا در مورد یهودیت) بودم که برادرم از راه رسید و با پرخاش برادرانه گفت: "چرا هر موقع من تو را می بینم در حال خواندن چیزی هستی!؟ اصلا معلوم هم نیست این به چه دردت می خورد!؟" 

زبان انگلیسی درهای زیادی را به رویم باز کرد. از تدریس کلاس تافل گرفته تا کار در کانال پرس تیوی به عنوان مسئول تارنمای مستندات شبکه، در روزهای جوانی کارهای متنوع و خوبی می کردم. از شرکت در ساختن چند فیلم مستند گرفته، تا فعالیت های سیاسی، تا ترجمه ی کتاب (که تا به امروز بیش از 10 باز تجدید چاپ شده)، تا سفر و زندگی کوتاه در آلمان برای کارآموزی، تا فعالیت های فرهنگی و خیریه و خیلی کارهای دیگر؛ در سال های دوره ی لیسانس رشد خوبی داشتم.

از لحاظ معنوی، دو سال اولِ دوره کارشناسی بهترین روزهای زندگی ام بود. آن دوران حقیقتا برایم طلایی بود. سفرهایی که به مناطق جنگی جنوب و مشهد مقدس کردم تاثیرات عمیقی بر روی من داشت. آن روزها رابطه ای با خدا و اولیایش (به خصوص حضرت ثامن الحجج) داشتم که امروزه برایم رویایی به نظر می رسد. البته با گذر سال ها و ارتکاب گناه، مقدار زیادی از معنویت آن روزها را از دست داده ام. افسوس. آن روزهای پاکی جوانی شاید هرگز باز نگردد.

پس از اتمام دوره لیسانس با دریافت بورس از یک شرکت اروپایی به کشور فرانسه سفر کردم و به فعالیت های علمی خود ادامه دادم. در کنار درس فعالیت های فرهنگی و آموختن زبان فرانسه را نیز ادامه می دادم. در آن روزها مطالبی که می نوشتم در رسانه های ارتباط جمعی مطرح مانند سایت خبری تحلیلی الف، و خبرگزاری عصر فردا، و سه نقطه و چندین تارنمای دیگر که در حال حاضر به یاد نمی آوردم منتشر می شد.

البته ناگواری هایی هم در این دوران وجود داشت. به عنوان مثال، با این که در بهترین دانشگاه های دنیا برای ادامه ی کار تحصیلی پذیرفته شده بودم (دانشگاه ام آی تی و دانشگاه هاروارد بنده را پذیرا بودند)، ولیکن ویزای سفر به آمریکا برای بنده صادر نشد و مجبور به تغییر مسیر زندگی شدم. خدا بزرگ است و او بهتر می داند که در آینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد، ولی اگر به آن دانشگاه ها رفته بودم، امروزه در جایگاه بالاتری از لحاظ علمی قرار داشتم. در هر صورت، گذشته ها گذشته است و جایی برای افسوس نیست. در انتهای دوره ی کارشناسی ارشد، با دریافت بورس به شرق دنیا سفر کردم و کارآموزی در دانشگاه علم و صنعت هنگ کنگ پرداختم. آن دوران نیز سپری شد و پس از موفقیت در نوشن گزارشی که بعدا به عنوان فصل یک کتاب چاپ شد، به ایران بازگشتم. 

یادم می آید قبل از این که به ایران بیایم به مادرم زنگ زدم و گفتم: "مادر، شما به مدت یک سال وقت دارید که به من کمک کنید تا همسر پیدا کنم! اگر در این یک سال آینده ازدواج نکنم، دوباره تنها به خارج از کشور خواهم رفت و آینده ی تشکیل خانواده ام نامعلوم خواهد شد." مادرم هم دست به کار شد که در این مدت بتوانم همسری مناسب پیدا کنم. در ایران، در کنار تلاش برای یافتن همسر، به کارهای فرهنگی ادامه دادم. از مجری گری در صدا و سیما در برنامه های "راز" و "حماسه" تا نقش آفرینی در یک فیلم سینمایی (که نام آن را نخواهم برد). مانند همیشه کلاس زبان هم تدریس می کردم. کارهای جسته گریخته ی دیگری هم مانند دبیری گروه داوران در جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران را هم انجام می دادم.

خدا -همانطور که در همه ی زوایای دیگرِ زندگی به من لطف کرده است- در ازدواج هم نعمتی فراوان به من عطا کرد. از آن لحظه ی اول که همسرم را دیدم به دلم نشست و پس از پنج ماه مذاکرات، و پس از سه روز اعتکاف در مسجدِ دانشگاه صنعتی شریف، با هم ازدواج کردیم. از همان روزِ اول که دلم در حضورش لرزید تا به امروز، حتی بهتر از آن چه فکر می کردم بوده است. مهربان، متعهد، دلسوز، متواضع، قانع، دست و دل باز، متین و لطیف. هر چه بگویم کم است. خدا انشالله به من کمک کند که قدر او را به درستی بدانم. هموراه در حقش دعا می کنم و به او می گویم: "من، به عنوان شوهر از تو راضی ام. امیدوارم خدا هم از تو راضی باشد".

پس از ازدواج برای ادامه تحصیل دوباره از کشور خارج شدم و به دانشگاه علم و صنعت هنگ کنگ برگشتم. این روزها دو سال است که از درسم در مقطع دکترا می گذرد. الحمدلله تا به امروز چندین مقاله و فصل کتاب را در مجلات معتبر دنیا به چاپ رسانده ام و کارم به خوبی پیش می رود. تحقیقاتم بیشتر بر روی مهدنسی محیط زیست متمرکز است گرچه بحث های مدیریتی، اقتصادی، تاریخی و فرهنگی را نیز دوست دارم. جلسه قرآن های دانشگاه علم و صنعت هنگ کنگ به همراه دیگر جلسات فرهنگی و مذهبی همچنان برقرار است.

این نوشتار را در اینجا به اتمام می رسانم ولیکن ممکن است در آینده، با توجه به رویدادها و حوادث جدید، به آن مطالبی افزون کنم.


علیرضا بازارگان

ساعت 17:30 روز سه شنبه ١٦ مهرماه

دهه ی اول ماه مبارک ذی الحجه 1392

آزمایشگاه 7102

دانشگاه علم و صنعت هنگ کنگ

نظرات  (۲)

۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۵ پیمان محسنی کیاسری
از نوشته لذت بردم، گرچه که دیدگاه‌های ما متفاوت هست.
من نیمی از زندگی شما را تجربه نکردم اما نیم دیگر را درک می‌کنم.
موفق باشین
سلام

این قسمت از متن شما :

" یادم می آید از همان روزهای اول خیلی جا خوردم - نه به دلیل درسی، بلکه به دلیل فرهنگی. تصور می کردم که ایران پر از بچه های ساده و صادق و علاقه مند به قرآن و خدا و پیغمبر است. فکر می کردم بچه ها از دنیا و شرایطش آگاه خواهند بود و به ایرانی بودن و به جمهوری اسلامی افتخار خواهند کرد. مدتی طول کشید، ولی کم کم متوجه شدم که گرچه تعدادی از بچه های مدرسه به این مسائل پایبند هستند، ولی تعدادی دیگر هستند که عشقِ به غرب آن ها را به کلی کور کرده است."

نشان دهنده اینه که شناخت و درک درستی از نظام آموزشی و نحوه زندگی همسن و سال های خودتان در ایران را ندارید . واقعا خسته نباشید  با اینهمه امکانات آموزشی که از 7 سالگی در اختیارتان بوده . باید مثل ما اینجا بزرگ می شدید و تو این نظام آموزشی من درآوردی تحصیل می کردید و رتبه های خوب دانشگاه را کسب می کردید بعد اجازه قضاوت کردن در مورد هموطن های خودتان را پیدا می کردید . 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی