علیرضا بازارگان

مکانی برای جمع آوری نوشتارهای پراکنده

علیرضا بازارگان

مکانی برای جمع آوری نوشتارهای پراکنده

نوشتارهایم پراکنده شده بود، بدین جهت، بر آن شدم که مکانی برای گردآوری آن چه لازم به حفظ می دانم درست کنم.

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

یک روز کارمند پست که به نامه های بی آدرس رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا!

او کنجکاو شد و نامه را باز کرد تا بخواند. در نامه نوشته شده بود:

"خدای عزیزم، بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد هزار تومان در آن بود دزدید. یکشنبه هفته دیگر عید است و من نیاز به این پول برای رسم و رسومات نوروز دارم. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن."

کارمند اداره پست شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام مقداری پول روی میز گذاشتند. در پایان 90 هزار تومان جمع شد و آن را برای پیرزن فرستادند.

عید به پایان رسید و چند هفته از این ماجرا گذشت؛ تا این که نامه ی دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. نامه چنین نوشته بود:

"خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم! با لطف تو توانستم به تمام خریدهای عید برسم و نوروز خوبی را  بگذرانم. من به همه گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...البته ده هزار تومان آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند!"


منبع: نامشخص

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۲ ، ۱۰:۲۳
علیرضا بازارگان

تصورات ما انسان ها پیرامونِ خیر و شر، بسیار محدود و وابسته با مشاهداتِ اندک خودمان است. داستانِ زیر با لطافت موضوع را یادآوری می کند. باید دِل را به خدا سپرد و طلبِ خیر کرد. در غیرِ این صورت، حتی اتفاقاتی که ظاهرا بسیار نیکو هستند، می توانند در اصل دام باشند.

به قول حضرتِ مولانا "صد هزاران دام و دانه است ای خدا / ما چون مرغانِ حریصِ بی‌نوا".

آیه ی 216 سوره ی بقره می فرماید «...چه بسا چیزی را خوش ‍ نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می‏داند، و شما نمی‏دانید.»



مردی عابد هر روز برای به جا آوردنِ نماز صبح، به مسجد می رفت. روزی لباس پوشید و راهی مسجد شد. در راه مسجد، در یک گودالِ گل آلود به زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلند شد، و به خانه بازگشت تا لباس تمیز به تن کند. پس از پوشیدنِ لباس تمیز دوباره زیرِ لب ذکری گفت و راهی مسجد شد. از قضا، مجددا در همان گودال به زمین خورد. او دوباره به خانه برگشت و پس از عوض کردنِ لباس با اراده ی قوی و نیت پاک به سوی مسجد بازگشت.

این بار، مردی که چراغی در دست داشت در کوچه به او پیوست و گفت: "من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم"

عابد از او تشکر کرد و به طرف مسجد روانه شدند. هنگام رسیدن به مسجد، مرد عابد داخل شد ولی مردِ چراغ به دست داخل نیامد. عابد او را به داخل دعوت کرد ولی مرد انکار کرد. عابد دلیل را جویا شد.

مرد گفت: "من اهریمن هستم. شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راه مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم ولیکن دوباره به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن نیت پاک، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم اگر باری دیگر زمین بخوری و به سمت مسجد بازگردی خدا گناهان تمام افراد دهکده ببخشید. از این رو سالم رسیدن شما به مسجد را تضمین کردم."


منبع: نامشخص

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۲ ، ۱۶:۱۷
علیرضا بازارگان